X
تبلیغات
رایتل
‎‎
دوشنبه 14 بهمن‌ماه سال 1387 ساعت 02:35 ب.ظ

  

وقتی به آسمون آبی ِشفافِ براق نگاه می‌کنم یاد لبخند تو می‌افتم  

وقتی به ابرهای سفید و تمیز در زمینه‌ی آبی پاکش نگاه می‌کنم یاد بره‌های کوچک ِسفید و پنبه‌ای مزرعه‌ی سبزی که جای زندگی تو بود می‌افتم  

چرا کلبه‌ی به اون قشنگی با دودکش گرم و صمیمیش اینقدر اومانیستی بود؟  

چرا هوای اونجا اینقدر پر از اشتیاق بود؟ 

چرا دود هیزم و پشکل و تاپاله اینقدر بوی عشق می‌داد؟!

چرا شیر و ماست و پنیرش اینقدر طعم صداقت داشت؟!  

چرا هیچ حرفی جز مضمون دوست داشتن وجود نداشت؟ 

چرا جمیع مرغ و اردک و مرغابی‌ و غاز، بزرگ ارکستردارانش بود؟ 

و اون جوجه‌های ریز و رد هم دوان ... 

چرا لقمه‌ای نون، از سر تنور گُر گرفته با هرم پشکل، تا عمق وجودت معنا می‌داد؟! 

چرا اون دشت سبز، پر از خدا بود؟  

چرا من امروز اینقدر هوایی شدم؟!    چرا؟  

 

می‌دونی چرا؟   من دلیل همشو می‌دونم    تو چی؟  

 

 

*  مخاطب : دختر دشتهای سبز زندگی 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo