X
تبلیغات
رایتل
‎‎
پنج‌شنبه 23 خرداد‌ماه سال 1387 ساعت 07:25 ق.ظ

 

قفس را باز می‌کنم تا پرستو بهار را کامل کند هیچ تردیدی در پرواز نیست، همچون گلوله‌ای از قفس بیرون زد و سراسیمه با جیغی پر از شوق و خشم و قهر و شکر و شادی رها شد. سرنوشت این پرنده وحشی در دستان من بود، آیا من این حق را داشتم؟ چه کسی به من اجازه داده بود پرستو را درقفس نگهدارم آنهم دربهار! باورش سخت است که جان پرنده در دستان من باشد اما هیچ کس به داد پرستو نرسید وقتی در قفس ِخودخواهی من آواز می‌خواند، به خیالم دوستش دارم و می‌خواهم رنج گرسنگی، تشنگی و خستگی‌اش را با مهر بزُدایم، هیچ کس به من نگفت کارم زیبا نیست! هیچ‌کس دعوایم نکرد! کسی نگاه تندی، اخمی، فریادی برسرم نزد و حتی کسی با لبخند به کودکیم رحم نکرد تا یادبگیرم حقی را به خیال نیکوکاری به دیگران پایمال نکنم، پرنده زبان نداشت و من کودکی عاشق بودم، عاشق خوبی کردن به پرندگان اما نمی‌دانستم چگونه باید عشقم را به پرنده هدیه کنم.

کار سختی‌است وقتی تو اجازه داری برای دیگران تصمیم بگیری و صلاح و نجاتشان را به آنها تحمیل کنی و سخت‌تر اینکه مفهوم پرستو و پرواز را ندانی تمام داستان کمتر از یک ساعت طول کشید، چهره پرنده را هنگامی که با شدت رو به آزادی پر گشود به خاطر سپرده‌ام، شاید نزدیک ده سالم بود اما هنوزهم چهره و پرواز و فریاد شوق پرنده درخاطرم موج می‌زند، درآن لحظه انگارمن نیز با پرنده رها شدم اما سال‌ها طول کشید تا روزی من هم قدر آزادی را بفهمم به اندازه همان پرنده

کاش همه قدر آزادی را بدانیم، فقط به اندازه یک پرستو

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo