X
تبلیغات
رایتل
‎‎
پنج‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1386 ساعت 11:55 ب.ظ

  

هیچ وقت هیچ قانونی رو برای زندگی دیگران نمی شه نسخه پیچ کرد تاریخ  زندگی بشر(منظورم تاریخ دیروز و نزدیکه نه تاریخ هزاره ها ) نشون داده که به تعداد تک تک آدما زندگی و راه و روش سلوک و ستیز وجود داره ، پس داستان وحوادث عمرهرانسانی یکتاست فقط برای تکرار نکردن بعضی کارها و استفاده بهینه ازعمر، هرکسی می تونه از یه سده گذشته بهره بگیره که نه خیلی هم دوراز دسترسه نه دروغ و دغلش خیلی زیاده  

دوران بزن بزن شدیدی بود جنگ اقتصادی ، کشمکش های تصاحب سرمایه ها و امکانات ، گرفتن امتیازات با.....  واژه هایی مثل سازندگی ، خصوصی سازی و این حرفا هرروز انفجارات زیادی تومملکت داشت و ترکشاش تا دور دستارو می نواخت ، تو این داغستان بلا شرکت کوچیک و نوپای ما هم بی نصیب نموند به خیالمون اول راهیم و چه ایده ها و نقشه ها که نداشتیم ، این مصیبت کبیرکه همگانی بود یه طرف حوادث زندگی شخصی آدما هم از طرف دیگه دست به دست می دادو سرعت سقوط اخلاق رو به شدت بالا می برد در کناراقتصاد آشفته و گل آلود فرهنگ زنگار گرفته هم بیشترمواقع زمان و نیازهارو بی تناسب می کنه مثل یه تز احمقانه ای که هنوزم کمابیش تومغز فرهنگ عامه وجودداره این که ازدواج می تونه به خیلی از مشکلات یه جوون خاتمه بده بدون اینکه پایه های یه پیوند رو بشناسن برای رسیدن به این مقصد مخاطره آمیز سه راه بیشتر نیست یا ازدواج به شکل کاملن سنتی که دیگه جوابگوی عصرحاضر نیست یا ازدواج به سبک نوین که اونم تا به حال خیلی مثبت نبوده یا روش سعی و خطا یعنی یه نفرهی ازدواج کنه اگه نشد جدا شه دوباره  و ..و .. اینقد تکرار کنه تا ....... می شه ؟ طول عمر؟ نتیجه ؟ ترکیبی ازاینا هم چندان شدنی نیست چون این مسیرها هیچ نقطه تلاقی ندارن حالا به نظر شما کدومیک ازینا درسته ؟ چیزی که اصلن بهش توجه نمی کنیم اینه که ازدواج فقط اون بخش ازدریای دوست داشتنه که ما توش شنا می کنیم درحالیکه این دریا گذشته از کرانه هاش غروب ، ماهی ،کشتی و خیلی چیزای دیگه هم داره خیلی از ماها فکرمی کنیم اگر خودمون از زندگیمون راضی هستیم و احساس خوشبختی می کنیم دیگران هیچ ربطی به ما ندارن ما که مسئول سرنوشت اونا نیستیم ، خب اگریه جا وایسی و سرتوهمیشه پایین بندازی و فقط شورتتو ببینی این حرف ممکنه درست باشه اما فقط کافیه سرتو بالا بگیری ونگاهتو از شورت برداری می بینی که نه !

چطور ممکنه تو یه فضای آکنده ازاندوه که شادی خیلی کمی هم داره  شما شاد باقی بمونی ؟؟؟  این هرگز امکان پذیر نیست اگر کسی تجربه ای ، راهی غیرازین سراغ داره التماس دعا به شرطی که شعار نباشه ، جهان هستی درکل یعنی انرژی در بستر زمان ، جایی شنیدم خانم محترمی می گفته هیچ اشکالی نداره اگه یه زن که شوهرداره و خانواده ، همزمان به چند مرد دیگه عشق بورزه  به شرطی که اون عشق به ابتذال کشیده نشه !!!  کاش یه فضایی بود تا همه آدما یافته هاشونو توضیح می دادن ، می شکافتن ، درعالم درک نیروهای بی کران یکی از راه های تبادل انرژی از طریق واژه هاست واژه ها به تنهایی چیزی ندارن این باردرون اونهاس که کلمه ای خدا می شه و کلمه ای پوچ . (خیلی پرت شدیم )

ازدواج آشفتگی های جدیدی رو تو زندگی دوست ما به بوجود آورد که امواج اون گریبانگیر دیگران هم شد اون بی ثباتی روزگاراینقدر مهلک بود که دیگه به بی نظمی داخلی نیاز نباشه اما زندگی مثل آب اقیانوسیه که همه ماهیا توش هستن و به قول کسی که اسمشو نمی دونم تکون خوردن دم یه ماهی تو امواج کل اقیانوس اثر می ذاره !  

تمام تصورات خونواده دادخواه از سروسامون گرفتن پسرشون نقش برآب که شد هیچی آسمون زندگی این زوج هم به شدت ابری شد و به رعد و برق افتاد به سه ماه پس ازعقد نرسید که تمام داروندار دوستمون ازجمله سهم شرکتش به نام شورانگیز شد ، این به خودی خود هیچ اشکالی نداشت اما موضوع ریشه دارترازین حرفا بود با فشارهای شدیدی که به شرایط کاری تحمیل شده بود ازجعفرخواستم کمی بیشتر به کارش اهمیت بده تمام ترفندایی رو که می شد بکار بردیم تا با وجود این همه ناهماهنگی شرکت پابرجا بمونه تا یه روز خبررسید که فلانی می خواد سهمشواز شرکت برداره خوب این یکی رو پیش بینی کرده بودم به خاطر همین بلافاصله دست بکار شدیم اوضاع موسسه و شرکت رو از قبل بررسی کرده بودیم و گزینه عالی تلفیق شرکت و موسسه بود با آقای ب.رزویی مقدماتی از کار انجام شد ، ازطرفی ص یاد هم خواستارشراکت بود وقتی مطمئن شدم دیگه کاری برای دادخواه نمی شه کرد با وارد شدن این دو هم سهم اون داده شد هم نفس تازه ای به شرکت ، آدم وقتی گذشته یه اتفاقو مرورمی کنه خیلی وقتا می تونه خطاهای منجر به شکست رو تیک بزنه اما خیلی کم می تونه از تکرار اونا درجریانات مشابه جلوگیری کنه اگر اینطور نبود کیفیت زندگی بشر باید خیلی بهترازینی می شد که الان هست

حدود دوسال پیش (زمان تاسیس) ، روزی که آقای دادخواه اومد سراغم ، تو یه شرکت تجاری کارمی کردم مسئول بخش اتوماسیون بودم ، وقتی پیشنهاد ثبت شرکت داد بهش گفتم برنامه من برای چند سال دیگس اما خیلی چیزا دست به دست هم داد و ما رفتیم برای تاسیس ، جعفر توی آموزش وپرورش فیزیک درس می داد و من تا قبل از شراکت نمی دونستم که وزارتخونه از دستش به عزاس و ایشون هروقت می خواست میرفت هروقتم نمی خواست مثلن دوماه نمی رفت و همه اینا به واسطه اینکه پدرشم دبیر بود و یه سری مسائلی که برای من روشن نبود حل می شد و روز از نو و ......

وقتی کارو با شرایط جدید ادامه دادیم یک هفته بعد خانم ایروانی با یه دسته گل اومد شرکت وازما عذرخواهی کردو گفت چون برنامه رفتنشون به امریکا بهم خورده بنابرین اگر شما موافقت کنید آقای دادخواه دوباره برگرده تو موقعیت قبلی ، من هیچ حرفی نزدم موضوع رو واگذار کردم به دونفر دیگه اون همسایگیه که گفتم اینقدر مفید بود که ماها کمابیش همدیگرو بشناسیم همین هم باعث شد رغبت چندانی نشون داده نشه یه جلسه برگزار شد و موضوع رو حسابی حلاجی کردیم در نهایت با گذاشتن یه پیش شرطایی هینت مدیره موافقت کرد ........... اما این برگشت فقط چند روز دوام آورد خانمی با شرکت تماس می گرفت و آقای دادخواه رو می خواست طرف حسابشم من بودم یه چیزایی می گفت که درست بود و در کنارش از جعفر می پرسید تا یکی از تماسها من به شدت بهش حمله کردم و تهدید کردم اگه یه بار دیگه اینجا زنگ بزنه ...... از شدت عصبانیت و فریاد من صدای زن قطع شد اما احساس کردم تماس قطع نشده چندبار گفتم الو... الو ... صدای آقایی از اونطرف گفت بله ... در شدت التهاب پرسیدم شما ؟ گفت من ایروانی هستم پدرشورانگیز همینطورکه مغزم با سرعت میلیارد بیت برثانیه دنبال پیدا کردن رابطه بود گفت آقای ..... من از شما عذر می خوام این خانم همسر من بود .....البته نه مادر شورانگیز بلکه همسر دوم من  .........

من که صدام دورگه شده بود گفتم ببخشید اما این چه ربطی به ما داره و این کارا و سوالات و دروغ های خانم چیه ؟ ما این وسط نقشمون چیه ؟  گفت هیچی من قول می دم دیگه این ماجراها تکرار نشه این یه اختلاف خونوادگی بود

هفته بعد یه روز با جعفر قرار گذاشتم بیاد شرکت تا درباره ادامه شراکتش تصمیم گیری بشه بنا به خواست دکتر ص یاد ازش خواستم تنها بیاد ، ص یاد  معتقد بود با اتفاقی که افتاده خانمش نباشه بهتره ..........

اونروز دادخواه اومد هیچ دقت نکرده بودم به نظرم طی این مدت کوتاه چقد شکسته و پیر شده بود دور هم نشستیم و مسائل رو مطرح کردیم .... نمی دونم چرا من اونورز غمگین بودم ..... یه بار ِسنگینی رو دلم بود وقتی به جعفر نگاه می کردم انگاری قامت شکسته خودم بود .... تا می اومد احساسم قل قل کنه و بخارش به چشام برسه شروع می کردم به حرف زدن و شلوغ کاری الکی وسط حرفای بقیه ........ تا اینکه دیدم همه متعجب پشت سرمنو نگاه کردن برگشتم دیدم خانم ایروانی با غضب به شوهرش خیره شده و انگاری طوفانی در راهه ..... تا خانم ص یاد اومد بگه بفرما...... زن فریاد زد تو به چه حقی داری از طرف من تصمیم می گیری ؟ رنگ تو رخساره دادخواه نبود

تو غلط کردی که اومدی اینجا کثافت ِآشغال ..... گور پدرتو  و اجداد گور به گورشون گور پدر هر چی مرده همشون آشغالن ....... بدبخت تو چی خیال کردی اگه گفتم دوستت دارم فکر کردی اینقدرخرم که تمام خواست های احمقانه ترو اجرا کنم  روانی ! برا من شرط تعیین می کردی ؟! مغز تو و مردایی مثل تو کوچیکتر ازاونه که بتونه یه زنو درک کنه !

بغض و گریه و فریاد امونش نمی داد با نگاه به دکتر اشاره کردم پاشه آرومش کنه .........

 اونروز گذشت .... و ما دیگه هرگز خبری از اونا  نداشتیم  شرکت تا دوسال بعد ادامه داد و پس از اون ، موقعیت همه ما تغییر کرد و سرنوشت ، هرکدومو به سویی روانه کرد

 

 

منم دیگه قصد ندارم بدونم چه اتفاقی افتاده و به سر اون دونفر و زندگیشون چی اومده ازشما هم عذر می خوام که منتظرتون گذاشتم چون اصلن علاقه ای به سریالی نوشتن ندارم  

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo